مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
15
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
بكوفت . اشترها پيش آمدند . در حال ، برخاسته ، سوار گشتند و تا هفت روز برفتند . چون روز هشتم شد ، مجوس پرسيد : اى حسن ، چه ميبينى ؟ حسن جواب داد : در ميان مشرق و مغرب ، ابرى همىبينم . مجوس گفت : اينكه مىبينى ، او كوهيست بزرگ كه ابر را دونيمه كرده و اين كوه را از بس بلندى ، ابرى در فراز نيست و حاجت ما در سر اين كوهست . و بدينسبب ترا آوردهام كه حاجت من در دست تو روا گردد . حسن چون اين سخن بشنيد . از زندگانى نوميد شد و با مجوس گفت : ترا بمعبود خود سوگند مىدهم كه حاجت تو چيست و مرا از بهر چه آوردهاى ؟ مجوس گفت : صنعت كيميا درست نشود مگر بگياهى كه او در مكانى برويد كه ابر بر وى سايه نيندازد . و اين كوهست كه ابر را دونيمه كند و آن گياه در قلهء همين كوهست . وقتى كه آن گياه پديد آوريم ، من صنعت كيميا به تو بياموزم . حسن از غايت بيم گفت : آرى اى خواجه . ولى از زندگانى ، نوميد بود و بمخالفت مادر ، افسوس مىخورد و اين دوبيتى همىخواند : اگر شنيدمى از ديگران حكايت خويش * همه دروغ نمودى مرا چو افسانه تبارك اللّه ازين بخت و زندگانى من * كه تا بميرم زندان بود مرا خانه القصه ، مجوس و حسن همىرفتند تا به آن كوه برسيدند . حسن در سر آن كوه ، قصرى ديده ، بمجوس گفت : اين قصر چيست ؟ مجوس گفت : اين مسكن جنيان و غولانست . پس از آن مجوس از اشتر به زير آمده ، حسن را بفرود آمدن بفرمود و سر او ببوسيد و گفت : اگر با تو بد كردم ، بر من ببخشاى . پس از آن عجمى ، انبانى گشوده ، آسيائى سنگى بدر آورد و از آن انبان مقدارى گندم نيز بيرون آورد و آن گندم در آن آسيا آرد كرد و او را خمير كرده ، آتش بيفروخت و از آن خمير ، سه قرص نان پخت . آنگاه طبل مسين بدر آورده ، بكوفت . اشتران حاضر شدند . مجوس يكى از اشتران را ذبح كرده و پوست از وى برداشت و بحسن گفت : اى فرزند ، به وصيت من گوش دار . حسن گفت : آرى وصيت تو بنيوشم . مجوس گفت : در ميان اين پوست شو و من پوست بر تو بدوزم و درين